می خواهم توی همین لحظه بمانم. می خواهم توی همین لحظه غوطه بخورم و غرق شوم. توی لحظه ای که ساعت پنج عصر پ از خواب روی میز کتابخانه بیدارم کرد و سرم را آوردم بالا و روی صفحه ی لپ تاپ اسم تو را دیدم که ه
بیست و یکمین شب بهمن است. تمام این پاییز و زمستان آنقدر صبر کردم نرگس نخریدم و هیچ کسی هم نبود که برایم بخرد تا حالا که همه ی دسته های نرگس توی خیابان پلاسیده و مانده و پژمرده شدند.امشب حتی دیدم کنارش
۱. مطلبم برای مجله نرسید. یعنی رسید، دو ماه دستوپاشکسته برایش کار کردم و مصاحبه گرفتم، و حتی نوشتمش، چیزی نزدیک به سه هزار کلمه، و حتی ویرایش و اصلاحش هم کردم، اما آن چیزی نشد که باید. دلم باهاش نبود
بخش عظیمی از خوشبختی این روزهایم تویی، که دارمت،و بخش دیگرش هم بالکنی که باز میشود رو به تکهای آسمان و یک سرو قدکشیده و درخت کوچکی که پرتقالهایش را ارزانی زمین کرده و درخت پیر و حالا برهنهی خانهی
پرسه در مه رو که بعد از سال ها دیدم، یادم افتاد چقدر آدم آشغالی شدم. من آدمی بودم که می خواستم خلق کنم اما دنیایی واسه خودم ساختم و خودمو توش گیر انداختم که خلق کردن هیچ کجاش نبود. کارکردن بود، تعامل
نورهای ریز کوچکی آن سوی اتاق به دیوار و درناها سوسو میزنند. نشستهام کنار پنجره باز بالکن. شب مهتاب است و آسمان روشنتر و ستارهای درست بالای سر من پیداست. نسیم خنکی میوزد و پتوی هدیه مادربزرگ را می