خرید بک لینک
می خواهم توی همین لحظه بمانم. می خواهم توی همین لحظه غوطه بخورم و غرق شوم. توی لحظه ای که ساعت پنج عصر پ از خواب روی میز کتابخانه بیدارم کرد و سرم را آوردم بالا و روی صفحه ی لپ تاپ اسم تو را دیدم که ه

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:30

بیست و یکمین شب بهمن است. تمام این پاییز و زمستان آنقدر صبر کردم نرگس نخریدم و هیچ کسی هم نبود که برایم بخرد تا حالا که همه ی دسته های نرگس توی خیابان پلاسیده و مانده و پژمرده شدند.امشب حتی دیدم کنارش

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:30

۱. مطلبم برای مجله نرسید. یعنی رسید، دو ماه دستوپاشکسته برایش کار کردم و مصاحبه گرفتم، و حتی نوشتمش، چیزی نزدیک به سه هزار کلمه، و حتی ویرایش و اصلاحش هم کردم، اما آن چیزی نشد که باید. دلم باهاش نبود

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:30

بخش عظیمی از خوشبختی این روزهایم تویی، که دارمت،و بخش دیگرش هم بالکنی که باز میشود رو به تکهای آسمان و یک سرو قدکشیده و درخت کوچکی که پرتقالهایش را ارزانی زمین کرده و درخت پیر و حالا برهنهی خانهی

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:30

پرسه در مه رو که بعد از سال ها دیدم، یادم افتاد چقدر آدم آشغالی شدم. من آدمی بودم که می خواستم خلق کنم اما دنیایی واسه خودم ساختم و خودمو توش گیر انداختم که خلق کردن هیچ کجاش نبود. کارکردن بود، تعامل

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:30

نورهای ریز کوچکی آن سوی اتاق به دیوار و درناها سوسو میزنند. نشستهام کنار پنجره باز بالکن. شب مهتاب است و آسمان روشنتر و ستارهای درست بالای سر من پیداست. نسیم خنکی میوزد و پتوی هدیه مادربزرگ را می

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:30

صفحه بندی